سالهای جنگ بود. کوچه ها، پر بود از تصویرهای کلیشه شده شهدا که با اسپری، بر روی دیوار نقش بسته بودند. می شناختیمشان. اکثرا یا دوستانمان بودند، یا پدران یا برادرهایشان. سالهای کوپن بود و صف. سالهای گشت های شبانه بسیج بود و پاترول هایی که بلندگوهایشان، مارش حمله را می نواخت. سالهای ایستادن در صف طویل نفت بود و دعوت به مراسم تشییع پیکر شهدا. آن روزها، تابوت شهدا سنگین تر بود... اما آن روزها، چه سخت و چه آسان، گذشت. و چه زود. انگار قصه ای بود یا خوابی، و می دانیم که نه خواب بود و نه قصه. خیلی از آدمهای آن روزها، هنوز همین دور واطراف می چرخند و روزگار می گذرانند و بسیاری دیگر از آنها، هنوز زخم جنگ را در جسم و روح و نفس شان، با خود به این سو و آن سو می کشانند.
سالهای جنگ، سالهای دیگری بود. سالهای شلوغی و اضطراب بود و رادیو و تلویزیون، با یک خبر، یا از درون ویرانت می کردند یا از خوشحالی به گریه ات می انداختند. هنوز خاطره آن روز را فراموش نکرده ام که وقتی رادیوی کوچک بقالی سر کوچه، خبر از آزادی خرمشهر داد، بقال چاق و مهربان، چگونه دوان دوان به شیرینی فروشی محله رفت و ظرف بزرگ شیرینی را از روی یخچال اش برداشت و مشتی پول روی پیشخوان مغازه پاشید و شادمانه، ظرف بزرگ شیرینی را میان مردم چرخاند و خندید و خندید و همه را به خنده انداخت. در همه این سالها، خیلی چیزها را فراموش کردیم. آدمهای آن روزها از یادمان رفتند. همانها که وقتی با لباس خاکی و پوتین و چفیه می دیدیمشان که از جبهه برمی گشتند، با تحسین نگاهشان می کردیم. همانها که بعدها، وقتی جنگ تمام شد، کم کم فراموششان کردیم و یادمان رفت که سراغی از آنها بگیریم. حالا، دوباره خاطره آن روزها، جایی لابلای سر به هوایی و عاشقی«امیر»، آن پسرک ژولیده با آن زیرپوش نخی گشادش، زنده شده است.
پسرکی که برایش مهم نبود حالا، دوران جنگ است و فصل عاشقیت نیست. برای او، مهمترین چیز این دنیا«شیرین»بود. دخترکی که بزرگترین عیب اش، این بود «عاشق»نبود و از عشق، چیزی نمی دانست. فکر می کنم که امیر، باید جنگ را دوست می داشت، زیرا همین جنگ بود که خانواده های دلخور و با هم قهر را به یک باغ کشاند تا در لابلای آن همه دعوا و بگومگوهای ریز و درشت، پسرکی ژولیده مو، لذت عاشق شدن را بچشد و هر روز، معشوق را چون هوا، در اطراف خود ببیند و با او گفتگو کند. «امیر»نسل جنگ بود. نوجوانی که از یکسو، هیجان حضور در اتفاقی چون جنگ را تجربه می کرد و از سویی دیگر، دل به عشق سپرده بود. یک قدم به این سو برمی داشت و یک قدم از آن سو می رفت. با «شهاب»دوست بود. پسرکی هم سن و سال خودش، که او هم عاشق شد و بر خلاف امیر، به عشقش هم رسید، اما جبهه را به باغ دور از موشکباران ترجیح داد و رفت. شهید شد و آنچه از او ماند، تصویری بود بر روی تی شرت امیر. حالا فقط امیر مانده است، تنها و دلتنگ. «شهاب» شهید شده است و «شیرین»، عشق او را قدر ندانسته است. او حالا، تنها ترین آدم دنیاست. پس خودش را در باغ حبس و سرش را به درس خواندن گرم می کند تا همه چیز را از یاد ببرد و فراموش کند که در زمستان1366، دخترکی را دوست می داشت. «امیر»عاشقیت فراموش شده روزگار جنگ است. نسلی که نفهمید چگونه بزرگ شد و میان دو عالم«عقل» و«دل»سرگردان ماند و سرگردانی اش، چون خاطره عشقی در نوجوانی، جاودانه شد. حالا اگر چه او، خوشحال و دوان دوان، خود را به جمع شادمان خانواده اش می رساند تا بر بالای موشک خنثی شده عراقی، عکس یادگاری بگیرد، اما می داند که دیگر، بسیاری چیزها از دست رفته است... چیزهایی که اندوه از دست دادنشان، فراموش شدنی نیست.
*
«شهاب»عاقل بود و «امیر»عاشق. آن یکی به هر چه می خواست رسید و این یکی، هر چه داشت از کف داد. «وضعیت سفید»، داستان جنگ نبود، داستان عشق پسرکی بود که کسی او را دوست نمی داشت و این«دوست داشتن و دوست نداشته شدن»، داستان ساده ای نیست. داستان همیشه تاریخ و آدمهایی است که دلتنگ از دست دادن چیزهایی اند که روزگاری از کف داده اند. شاید به خاطر هموست که در شعر تیتراژ پایانی سریال، می آید:«یک بار تو هم عشق من، از«عقل» میندیش/ بگذار که«دل»حل کند این مسأله ها را».




نظر شما